دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۷:۴۳
 |  ۲۴/ اسفند/ ۱۳۹۷ - ۵:۵۹
  |   نظرات: بدون نظر
167 مرتبه بازدید

ماشاالله قطبا در گفتگو با نشریه خورشید لارستان: ساز و نقاره ما آدم ها را به هم نزدیک می کند



یدالله خرمی: با سلام خدمت شما. لطفا خودتان را برای خوانندگان نشریه خورشید معرفی کنید.

با سلام خدمت شما و نشریه خورشید. ماشالله قطبا هستم فرزند عبدالکریم متولد یکم اسفند ۱۳۵۱ در شهر خور. تا اول    راهنمایی درس خوانده ام و شروع کارم از سال ۷۳ بوده است که در آن سال حدود دو تا سه عروسی را در خور و روستاهای اطراف شرکت داشته ام. اما به طور حرفه ای و با حمایت مردم و به ویژه جوانان عزیز از سال هشتاد شروع به کار کرده ام.

از دوران کودکی و نوجوانی تان بگویید که تازه به ساز علاقه پیدا کرده بودید.

حدودا یازده تا دوازده ساله بودم که به ساز زدن علاقه مند شدم. هر جا عروسی می شد می رفتم. آن دوران ماشالله ارشدی که اهل لطیفی بود در عروسی ها ساز می زد.  عشقم ساز زدن بود. علاقه بیش از اندازه داشتم. یعنی می توانم بگویم اوج علاقه ام همین ساز زدن بود. بیشتر اوقات هم می رفتم جلو عروسی ها و نگاه می کردم. علاقه خیلی زیادی داشتم. آن زمان نمی دانستم کجا ساز درست می کنند. تا اینکه بیشتر اوقات کولی ها می آمدند و در منطقه خودمان اتراق می کردند و وسایل مختلفی را درست می کردند و می فروختند. مثلا برای چُوَه نان پزی و این چیزها که درست می کردند. آن زمان خیلی زیاد اینجا بودند. می آمدیم و کنارشان می نشستیم و نگاه می کردیم و دعا می کردیم که یک پولی جور شود. سر و وضع درستی هم نداشتیم که ساز بخریم!

پس آن زمان برای خرید ساز چه کردید؟

با یک خاطره برایتان می گویم. یادم هست که محمدعلی فاتحی همسایه ما بود. دو سالی امارات بودند و برگشته بودند. من هم کنار پدرم ایستاده بودم. می خواستم به او بگویم که یک سازی می خواهم درست کنم. می گفت دو هزار و پانصد تومن خرجش می شود و من ندارم! ما چوب و همه چیز را خودمان برده بودیم پیش کولی ها که برایمان ساز درست کنند. وقتی که وسایل را تحویل دادیم گفتند هزارتومن ولی وقتی که رفتیم تحویل بگیریم دیدیم یک ساز خیلی قشنگی درست کرده و خیلی خوب شده بود. شور و شوق ما را که دیده بودند طمع کار شده بودند و می گفتند دو هزار و پانصد تومن باید بدهید! با خودم گفتم حالا چطور این پول را جور کنم؟! پدرم هم وضعی نداشت. نجاری کار می کرد و وضع درست و حسابی نداشت. خارج رو هم نبود. آن روز یادم هست با پسر عمویم یداله قطبا بودیم. کنار پدرم ایستادیم و ایستادیم. رفتیم و برگشتیم. گفتم که حالا چطور به پدرم بگویم. از ترس اینکه من را سرزنش کند و بگوید چرا ساز درست کردی و دست از این کارهایت بردار و این حرف ها! جرئت نداشتم که به پدرم بگویم دوهزار و پانصد تومن بهم بده! خلاصه محمدعلی فاتحی از کنار منزلش من را صدا کرد و گفت ماشاالله لطفا چند لحظه به منزل من بیا. خانه شان را نوساز کرده بودند. رفتم و به من گفت بی زحمت دو تا آینه برای من بچسبان بغل دیوار! آینه ها را چسباندم. یک دفعه دو هزار و پانصد تومن دقیق گذاشت توی جیبم! از جلو منزل محمدعلی فاتحی  با شوق و ذوق فراوان به طرف یداله رفتم. پول را برداشتم و به یداله گفتم که برویم  پول را خدا جور کرد!

پس بالاخره به آرزویتان رسیدید؟!

بله خدا را شکر. از آنجا به بعد علاقه صد درصدی من برای اینکار محکم شد که حالا یک سازی داریم که بتوانیم از آن استفاده کنیم. خلاصه رفتیم  این ور و آن ور تا بیشتر یاد بگیریم. رفتیم پیش ماشالله لطیفی و میله اش(سوتکش) را خریدیم و برگشتیم خانه و یواش یواش ساز می زدیم. هر وقت ساز زن ها می آمدند توی عروسی ها ما هم می نشستیم و حرکات دست هایشان را نگاه می کردیم که چطور ساز می زنند. کلا دیگر رفتیم توی نخ این کار! گذشت و گذشت و همان طور شروع کردیم به یاد گرفتن. برای خودمان می زدیم. من بودم و حسین باقرزاده و هفت هشت نفری از بچه ها. می رفتیم زیر کُنار محمدی. کُناری که جلوی منزل غلام اسماعیل نژاد خوری واقع بود. کُنار خیلی بزرگی بود. آنجا حسین باقرزاده با قوطی نقاره می زد و من هم با سازی که داشتم می زدم و حرکت می کردیم و می رفتیم زیر کنار و لباس دامادی بر تن یکی از دوستان می کردیم به حساب اینکه داماد را برده ایم سر آب!

این دوره شروع کارتان چقدر طول کشید و بالاخره کار حرفه ای خودتان را کجا و چه زمانی شروع کردید؟

 آن مواقع زیاد روی دور نبودیم و الکی برای خودمان ساز می زدیم. هنوز حرفه ای نشده بودیم. تا اینکه نوروز فرا رسید و عروسی ها شروع شد. آن زمان در خور اکثرا استاد ساز زن را از بیرون می آوردند. بیشتر وقت ها حتی بیرون هم استاد ساز زن گیر نمی آمد و مردم هر جایی دنبال استاد بودند. اگر استاد هم نبود هرکس دیگری که بتواند سازی بزند هم مشکلی نداشتند. فقط در حد اینکه نقاره بزنن و سر و صدایی ایجاد شود! خلاصه اینکه از روستای زروان دنبال ما آمدند! عروسی پسر سعید قاضی بود که قبلا مردم را عقد می کرد و ما را به عروسی بردند و پدرم هم خیلی غر می زد که نزن و این کارها را نکن! حالتی داشت مثل اینکه علاقه ای ندارد و ما عروسی زروان را با زحمت زیاد زدیم. هی ساز می زدیم هی خسته می شدیم! چون ما زیاد ساز نزده بودیم بنابراین هر ده دقیقه ساز و نقاره می زدیم. خلاصه اینکه عروسی را با گرفتاری تمام کردیم! بعد هم که رفتیم خیلی تشکر کردند. چون استاد ساززن نبود و ما را برده بودند و یک گوسفندی هم به ما دادند و ما آنرا داخل ماشین گذاشتیم و برگشتیم خور. آن زمان در صحرای باغ رسم بود که وقتی عروسی تمام می شود یک گوسفند و مقداری سر و سوغاتی می دادند. گوسفند را گرفتم و بردم داخل خانه و به پدرم گفتم ما سازی زدیم و به ما گوسفندی هم دادند. از آنجا به بعد پدرم پشتیبان من شد و دید این کار درآمدی هم دارد!

و از شروع کارتان در شهر خودتان خور بگویید. استقبال مردم از شما چطور بود؟

خلاصه رفته رفته گرم تر شدیم و وسایل های بیشتری خریدیم و عروسی های ‌آن منطقه را بیشتر می رفتیم. نمی گویم زیاد ولی وقتی که کارشان گیر بود و استاد نداشتند به سراغ من می آمدند. تا اینکه گذشت و گذشت و گذشت و عروسی های خودمان را می رفتم و روی دور افتاده بودیم و مردم حمایت می کردند. عقدی ها را  می رفتیم و می گفتیم افتخاری برایتان ساز و نقاره می زنیم و ما می رفتیم با حسین باقرزاده در عقدها و به صورت افتخاری ساز و نقاره می زدیم. بعضی ها به زور پول می دادند و هدف ما البته بیشتر برای این بود که پخته تر و خبره تر شویم. تا عروسی های بعد که مردم شهرمان همه پشتیبان من شدند و غیرت زیادی به خرج دادند و همه جوره ما را حمایت کردند. از همین جا تشکر می کنم از تمام اهالی شهر خور به ویژه جوانان که ما را حمایت کردند.

الان وضعیت کار و بارتان چطور است؟ چه جاهایی ساز زده اید که در ذهن تان مانده است؟

خدا را شکر تا الان که در خور خودمان هستم بیشتر اوقات، برای عروسی در نوروز که درخواست نوبت می کنند به هیچ نحوی عروسی های بیرون از خور را قبول نمی کنم. یعنی نود و نه درصد آن را قبول نمی کنم و آن یک درصد را هم که قبول کنم عروسی اقوام یا آشنای خیلی نزدیک از بیرون هستند. در این صورت به آنها در نوروز نوبت می دهم. ولی بیشتر موقع ها در نوروز به بیرون جواب رد می دهم تا سبب رواج کار مردم شهر خودمان شوم. به خاطر حمایت های مردم شهرم. من همیشه شرمنده حمایت های مردم خورهستم. تازه کار بودم و با این که آن اوایل بد می زدم اما مردم مرا حمایت می کردند.  غیرتی که من در مردم خور دیده ام در هیچ کجای دیگر ندیده ام. همیشه مدیون این مردم هستم. تا جایی که در ذهنم هست برای ثبت شمشیر بازی به کاخ گلستان تهران رفتیم و در آنجا شرکت کردم. در تالار وحدت لار اجرا کردم. در حضور آقای واحدی مجری توانمند شبکه یک سیما. در شیراز در تالار حافظ اجرا کردم. زمانی که محمود احمدی نژاد به لار آمده بود به استادیوم لار رفتیم و در حضور او اجرا کردم. بیشتر موقع ها در مراسم هایی که شهرداری و هیئت فوتبال برگزار می کنند با افتخار شرکت می کنم.

آیا در طول این سال ها اتفاق ناگواری هم برایتان رخ داده است؟

بله در عروسی آقای منوچهر رحیم زاده بود که بچه ها آن بالا بازی می کردند و از بالا لیوان را به سر من زدند و من به مدت پنج دقیقه بیهوش شدم! موقع چوب بازی بود و بعد از به هوش آمدنم به ساز زدن ادامه دادم و آن شب عروسی را به هر طریقی بود به اتمام رساندم و بعد از عروسی به بیمارستان رفتم. از ساعت دوازده شب تا چهار صبح آنجا بستری بودم! خوشبختانه مسئله ای نبود و فردایش به عروسی برگشتم!

آیا شغل شما بازنشستگی هم دارد؟

نه شغل ما بازنشستگی ندارد. مسئله این است که باید روحیه ادامه کار را داشته باشی. وقتی حالت خوب باشد خیلی فرق می کند. باز با حضور مردم فرق می کند. وقتی که ببینی رقص زیبای مردم گرمی اش از کجاست؟ از شرکت همین مردم است. وقتی که مردم را کنار خود می بینی یک وحدت ملی را می بینی و کلا آدم روحیه و انرژی می گیرد. همین همبستگی مردم باعث می شود آدم روحیه خوبی بگیرد و کارش را ادامه دهد.

پس از گذشت این همه سال، همچنان از شغل خود راضی هستید؟

بله از شغل خودم لذت کافی را می برم. با تمام آن صحبت هایی که می کنند و حرف هایی را که در می آورند ولی خب، همین که مردم لذت می برند ما هم راضی هستیم. وقتی آدم شادی مردم را می بیند، یک لذتی تمام وجودش را فرا می گیرد. وقتی بیکار هستیم یک حالت مریضی به سراغمان می آید. فقط مسئله پول نیست. وقتی شما شادی و خوشبختی مردم را ببینی لذتی به آدم دست می دهد که قابل بیان نیست. البته تعطیلاتی وجود دارد که کارمان تعطیل می شود و می گذرد ولی باید در کنار شغل مان شغل دومی هم داشته باشیم و این چندسالی که کار کردم گرفتار درست کردن منزل و پرداخت بدهی های مردم بودم. بنابراین باید شغل دومی هم می داشتم که بتوانم در موقع بیکاری از آن استفاده کنم و حالت بیکاری به سراغم نیاید و این خیلی بد است.

از سختی های کارتان بگویید.

وقتی که کارمان از وقت خودش بگذرد و مردم آن زمان مشخص شده را تمدید می کنند خیلی فشار روی ما هست. مثلا موقع چوب بازی، فردی که نقاره می زند یک تیکه از بغل می زند! من هم وقتی در سرما ساز می زنم یک حالت سرما دستم را خشک می کند و مانع از حرکت دستم می شود. یا مثلا وقتی دهانم خشک می شود یک لحظه می توانم آب بنوشم ولی در عروسی های شلوغ نمی شود تند تند ساز را از دهان برداشت و آب نوشید! خستگی می آورد و شاید خطرهایی هم ما را تهدید کند ولی الحمدلله تا حالا برای ما اتفاقی نیفتاده است. ولی وقتی فشار زیادی باشد اذیت می شویم. حالتی هست که باید خودت متوجه بشوی و وقتی اذیت می شوی حس درونی خودت هست.

درباره ریتم هایی که برای نواختن انتخاب می کنید بگویید.

نواهای که در ساز زده می شود امروزه با سبک های کُردی و جدید اجرا می شود ولی در قدیم نواها برای هر قسمتی جدا بود. مثلا چوب بازی با نوای (چوب بازی چوب بازی ترکه بازی ترکه بازی) نواخته می شد. موقع سرتراشی نواهای خاص خودش را داشت. مثلا شروعش با (استا پلنگ سرتراش سر دوماد بتراش) و هنوزم این نوا در روستاهای اطراف که سرتراشی دارند زده می شود. موقع رفتن به خانه عروس برای طَبَق بردن نوای (حالا اُندای حالا اُندای) نواخته می شود. موقع عروس بردن قدیم این نوا نواخته می شده (عروسک پا بردار پا بردار). موقع حنا بندان که ساز نواخته می شود با نوای سنگین شروع می شود تا اینکه مردم دستمال را بردارند و برای رقص آماده شوند. در بین رقص پا بلندی نوای سه پا نیز نواخته می شود که به تازگی خیلی طرفدار دارد و جوانان نیز از این نوا حمایت می کنند. در بیشتر عروسی ها که نوای سه پا اجرا می کنم اگر ببینم که رقص مردم گرم و قشنگ است این نوا را ادامه می دهم. زمانی که من روی کار آمده بودم از این نوا به ندرت استفاده می شد چرا که در لطیفی و اطراف از این نوا استفاده نمی شود و من دوباره این نوا را روی کار آوردم و چند نوای قدیمی دیگر هم هست که اگر جوانان حمایت و استقبال کنند به اجرا در خواهم آورد و رقص متفاوتی دارد و خیلی جالب و قشنگ است. ریتم های جدیدی که می زنیم بیشتر از ریتم های بستکی هست. مثلا ترانه های بستکی. الان هم بیشتر با خواننده ها همکاری می کنیم. انشالله در آینده کارهای جدیدتری را می زنیم. من خوانده ام مثلا سازی که در تخت جمشید هست تقریبا برای دو هزار و پانصد سال قبل است. قبلا در یک کتاب خوانده بودم طرز رقصیدن ما که با نقاره و صدای طبل پا بر زمین می کوبیم در واقع نفس اماره را زیر پا له می کنیم. برای همین رقص ما جنوبی ها سنگین شروع می شود و یواش یواش شتاب می گیرد. دستمال رنگارنگی که ما داریم و در بالای سر خود پخش می کنیم، نماد این است که ما خوشحالی و شادی را بین همه مردم پخش می کنیم. ساز و نقاره در حقیقت چیزی است که به ما وصل است و شاید بعدها از کار بیفتد. البته خدا نکند که از کار بیفتد. همین ساز و نقاره یکی از مهمترین دلیل هایی است برای وصل کردن مردم به همدیگر. برای نزدیک کردن مردم به هم. مثلا مردم یک سال همدیگر را ندیده اند ولی وقتی در عروسی همدیگر را می بینند یک دنیا ارزش دارد و همین که دید و بازدید ها تازه می شود خیلی ارزشمند هست.

چه نقدی بر عروسی هایی که در شهر خودمان انجام می شود دارید؟

عروسی خور در قیاس با عروسی های دیگر که من رفتم خیلی بیشتر اسراف می کنند. در عروسی خور در فصل سرما رانی و آب میوه پخش می کنند! در حالی که به جای آن می توان چای پخش کرد که خیلی بهتر و قشنگ تر هست. در جاهای دیگر که من رفتم فقط یک کیک همراه با چای در موقع حنابندان پخش می کنند و چیز دیگری نیست. ولی در شهر خودمان مثلا در یک شب سرد زمستانی از روی حساب اینکه بگویند فلانی وضعش خراب نیست می روند و آب میوه و رانی می خرند و پخش می کنند. برای همین چشم و هم چشمی هاست که هزینه عروسی های خور خیلی زیاد هست. شاید بتوان از طریق شورا یا امام جمعه صحبت هایی کرد که این هزینه ها زیادی هست و وقتی چهار نفر این برنامه را انجام دهند همه حمایت می کنند. به نظر من خرج بیهوده ای که در عروسی ها می شود و هزینه زیادی که در عروسی ها صرف پذیرایی و… می شود را می توان خیلی قشنگ داد به عروس و داماد تا خودشان استفاده کنند. مثلا برای بدهکاری هایی که بعد از عروسی برایشان پیش می آید. ما خیلی از عروسی هایی رفتیم و ساز زدیم و طرف مقابل بعد از عروسی می آید و می گوید ما در خانه مان کولر نداریم و در گرما زیر پنکه می خوابیم. در صورتی که فقط سه ماه از عروسیش گذشته. مسئله خور تنها هم نیست. جاهای دیگر هم هست که طرف عروسی کرده است و بعد بدهکاری هایش روی هم سوار شده و طرف الان گرفتار هست. همچین مواردی هم زیاد داریم. اگر بتوانیم کاری کنیم خلی خوب است. مثلا شما ببینید روی چمدان داماد هزار و صد چیز می گذارند. برای نمونه یک بسته دم کلیدی، یک بسته ناخن گیر، یک بسته مَکَنْتوش! مسئله این نیست که فلانی دارد یا ندارد. این ها چیزهایی اضافی اند و لازم نیست. در صورتی که ما در عروسی های جاهای دیگر که رفته ایم یک چمدان خالی است و یک دست کت و شلوار و چیزهای ضروری مثل ساعت می گذارند. چیز دیگری نیست. مردم ما همچنان رسم و رسومات قدیم را در پیش گرفته اند و همین روال ادامه دارد. ما از قدیم خیلی رسوماتی داشتیم که از بین رفته اند و مردم به راحتی آن را پذیرفته اند و هیچ مشکلی هم نداشته اند. مثلا سرتراش از لار می آمد و سر چندین نفر را می تراشید و در آخر سر داماد را می تراشید یا رسم کباب دادن یا… که همه این رسومات از بین رفتند و مردم خیلی راحت پذیرفتند که این رسومات نباید باشد. به نظر من با این وضعیت اقتصادی باید همدیگر را بیشتر حمایت کنیم و مردم در عروسی هایشان کمتر خرج کنند و کمتر اسراف کنند. مساله بعدی که باید به آن اشاره کنم این است که مردم نباید عروسی هایشان بیشتر از ساعت دوازده شب به طول بیانجامد. ما که تحت اختیار صاحبان عروسی هستیم و نمی توانیم روی حرفشان حرف بزنیم که مبادا ناراحتی پیش بیاید. ولی زمان مشخص شده برای ما در عروسی ها تا ساعت دوازده شب است و نهایتا تا دوازده و نیم ساز و نقاره می زنیم. ولی متاسفانه بعد از اینکه ما از عروسی خارج می شویم می بینیم تا ساعت دو نصف شب آهنگ گذاشته اند و باعث ایجاد مزاحمت برای همسایه ها و اطرافیان می شوند. این ها باید اصلاح شود. در مورد چوب بازی هم اگر بتوان در عروسی های خودمان محوطه را بازتر کرد تا ”چوب باز“ بتواند راحت تر باشد خیلی بهتر است. در عروسی های ما همه دور ”چوب باز“ حلقه می زنند و به ”چوب باز“ نزدیکند و این خیلی خطرناک است و حتی در خیلی از جاها چوب به سر و صورت مردم و یا بچه هایی که جلو هستند برخورد کرده است و باعث ناراحتی شده است.

نظرتان درباره برگزاری مراسم عروسی در تالار چیست؟

خیلی خوب است. اگر می شد خیرین عزیز دور هم جمع می شدند و یک تالاری برای مراسم عروسی ها می ساختند خیلی خوب می شد. هم از نظر هزینه به صرفه هست و هم غذا کمتر دور ریخته می شود و خیلی کمتر اسراف می شود. البته هرکسی هم که می خواهد می تواند در منزل خودش عروسی را برگزار کند ولی اگر عروسی هایمان را در تالار برگزار کنیم خیلی بهتر می شود. مثل کرمستج و هرمود و جاهای دیگر. البته اگر بتوان قضیه شاباش یا پول ریختن را هم سامان داد خیلی عالی می شود. ناگفته نماند بچه های  امروزی هم ذوق جمع کردن پول در عروسی هارا دارند ولی اگر بتوان این مشکل را برطرف کرد خیلی خوب می شود. در عروسی های که بیرون از خور می رویم بیشتر جاها همان پول را به داماد می دهند به قول معروف، شاباش حمایتی از داماد می شود.

پس از گذشت این همه سال، چند خانواده با ساز و نقاره شما زندگی مشترک شان را شروع کرده اند؟

تقریبا هشتصد و هفتاد خانواده. چیزی کمتر یا بیشتر که از دفتر و تقویم هایی که یادداشت کرده ام مشخص می شود. امیدوارم برای عروسی فرزندان شان نیز در خدمت شان باشم.

آیا دوست دارید فرزندتان شغل شما را ادامه دهد؟

بله خیلی دوست دارم فرزندم شغلم را ادامه دهد چرا که دل مردم شاد کردن را وظیفه خود می دانم. شاعر می‌فرماید فرزند هنر باش نه فرزند پدر. فرزند هنر زنده کند نام پدر!

نظرتان درباره فعالیت نشریه خورشید در خور چیست و چقدر نشریات را مطالعه می کنید؟

من خودم اشتراک نشریه خورشید را دارم و به بچه ها هم گفته ام از طریق مدرسه ثبت نام کنند تا بتوانیم از آن استفاده کامل کنیم. دوستانم هم از هرمود تقاضا کرده اند که مشترک نشریه شوند. ان شا الله آنها هم از اخبار شهر خور باخبر می شوند. بنده شخصا خیلی به نشریه و کتاب خواندن علاقه دارم.   

و سخن پایانی تان؟

از شما عزیزان نشریه خورشید و همه مردم شهرم سپاس گزارم.  همه شما را از صمیم قلب دوست دارم و امیدوارم بتوانم باز هم به شهرم خدمت کنم.

…………………………………….

این گفتگو در شماره یازدهم نشریه خورشید لارستان منتشر شده است

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید sms whatsapp

آخرین نظرات شما
  • ینی داغون شدم.....
    در: دانلود تصنیف “همدم تو” با صدای مرحوم محمدرضا حقیقی لاری
  • عالی بود جناب شمسایی. سعی می کنیم به ارزوهایمان جامه عمل بپوشانیم البته با چاشنی برنامه ریزی و تلاش و تمرکز روی آن....
    اسماعیل در: سال نو و آرزوهای بر باد رفته!
  • خاطره ی معلم دهه ی چهل بسیار زیبا و قابل تامل بود. جالب بود بعد ازین سالها چگونه ایشان را یافته بودید. همیشه مهربانی در خاطه ها میماند و معلم خوب بخشی از وجود آدم میشود....
    اسحاق.ش در: روزی روزگاری خور: یادداشتی از معلم فومنی سال های ۴۶ تا ۴۹ خور
  • خاطره ی معلم دهه ی چهل بسیار زیبا و قابل تامل بود. جالب بود بعد ازین سالها چگونه ایشان را یافته بودید. همیشه مهربانی در خاطه ها میماند و معلم خوب بخشی از وجود آدم میشود....
    در: روزی روزگاری خور: یادداشتی از معلم فومنی سال های ۴۶ تا ۴۹ خور
  • ممنون دوست عزیز ازین درست توضیه دادین...
    در: افاغنه: بودن یا نبودن؟!
  • نوشته چه کاری صورت گرفته---آنچه نگرفته خارج از اختیار است باید من و شما (مردم) کاری کنیم.و .....
    بازیکن در: تلاش مردم و شورای اسلامی خور برای ساماندهی اتباع افغان
  • پس پس از دو سال فعالیت هنوز کاری صورت نگرفته....
    تماشاگر در: تلاش مردم و شورای اسلامی خور برای ساماندهی اتباع افغان
  • پنجشنبه بازار چرا این مدلی؟ تو کدوم شهر ...شنبه بازارشون این شکلی بوده ؟ که شما اومدین اینگونه اجراش کردین ؟ مشخصه که این طرح شکست میخوره؟ ...شنبه بازاری که ما دیدیم تو ش...
    خوری در: بازنشر: گفتگو با مهندس حلیمی شهردار خور
  • آفرین به گزارش و تصاویر زیبای شما و برگزارکنندگان این برنامه...
    عبدالله خوری در: جشنواره غذا با طعم نیکوکاری در خور برگزار شد + تصاویر
  • چه جالب من چندین بار تاریکه بازار رفتم و حتی از بغل این مسجد رد شدم ولی هیچ وقت نفهمیدم آنقدر توش قشنگه...
    الهه در: تصاویری زیبا از مسجد باشکوه شافعیان کرمانشاه

برای کسب اطلاعات و اخبار خور بیشتر از کدام گزینه استفاده می کنید؟

نتایج

Loading ... Loading ...
آمار بازدید:

بازدید امروز: 73 بازدید

بازدید دیروز: 137 بازدید

بازدید کل : 4268023 بازدید